ایران پترو - فرشید ترکاشوند: از نفط تا نفت؛ نمایشگاه عکس و اسناد یکصد سال نفت ایران، تهران، سال 1387، یازدهم اسفند ماه، یکشنبه، ساعت ده و بیست دقیقه: روی دیوار عکس ها دارند بلند بلند حرف می زنند. آنها به محض دیده شدن، از تولد نفت در ایران می گویند
|
و از شکل گیری صنعت نفت در کشورمان صحبت می کنند. روبرویم، روی دیوار یکی از عکس ها را دارم نگاه می کنم، مرا با خود به 96 سال پیش (1291ش) می برد: "صادرات اولین محصولات نفتی پالایشگاه آبادان از اسکله باوارده آبادان. عکس های دیگر، تحویل نفت به این پالایشگاه را از زمان حمل توسط قاطرها تا انتقال توسط لوله های قطور و پمپ های قوی به تصویر کشیده اند، عکس دیگری زخمهای به جا مانده از دوران جنگ را بر پیکر آبادان و پالایشگاه آبادن به نمایش گذاشته است: کوی ذوالفقاری، آبادان، سال 1359، شهریور ماه: روی دیوار پسر بچه هفت ساله دارد بازی می کند، ناگهان بالای سرش داخل آسمان محشر به پا می شود، هواپیما های عصبانی تند تند از این سوی آسمان به آن سوی آسمان می پرند، می غرند و مثل نقل و نبات بمب و باروت سر شهر و سر پالایشگاه می ریزند.هواپیماها بعد از ریختن بمب های چند تنی، باز هم دست بردار نیستند، از آسمان پایین تر آمده اند، با مسلسل افتاده اند به جان آبادان و پالایشگاه آبادان، آبادان در چشم به هم زدنی دیگر آبادان نیست، آبادان نگو خاکستر بگو، ویرانه ای وحشتناک، آتش گرفته و در دود و دم و شیون و اشک جا گرفته: پسر بچه گیج گیج است، مات و مبهوت، زبانش بند رفته، خیره و بهت زده گریه می کند، می خندد، خشکش زده، کوچه اش، محله اش، شهرش، پالایشگاه اش، نمی فهمد چه به سرشان آمده: کوچه؟ کوچه که حالا دیگر کوچه نیست، پالایشگاه؟ پالایشگاه هم. هواپیماها رفته اند، دود و باروت و آتش و خاکستر به جا گذاشته اند، کوچه لِی لِی بازی کردن ها آتش گرفته است، دود کنار می رود، خانه سقف ندارد، ترکش، موزاییک های حیاط را پودر کرده است، در و پنجره ها سوراخ سوراخ شده اند، پالایشگاه همچنان در حال انفجار است.هر چند دقیقه یکی از مخازن نفتش منفجر می شود و با آن صدای بلند تر از صدای بمب، خود می شود بمبی دیگر و فرود می آید بر سر و روی هزاران آبادانی جنگ زده: "فرشید، مامان، بیا پایین عزیزم، هیچی نیست، بیا پایین. بابایی، گوش می دی،اونجا چیکار می کنی، چرا نمی یای پایین بابا، بابایی همونجا وایسا می یام پیشت. پسربچه به خود می آید، پدر و مادر را می بیند که بمب و دود و آتش و تیر و ترکش را از یاد برده اند. آنها فقط دلواپس پسر بچه خشکیده روی دیوارند، فقط. با التماس و با گریه از او می خواهند آرام باشد، نگران نباشد، خونسرد باشد، حیران نباشد: " آقا ببخشید کمی از عکس فاصله می گیرید لطفا، می خواهم از این عکس، عکس بگیرم. پسر بچه نه از روی دیوار که از مقابل عکس کنار می رود نه در آبادان که در تهران و نمایشگاه از نفط تا نفت...
بخش دوم
مرتبط
|